من به سیبی خشنودم، و به بوئیدن یک بوته بابونه، من به یک آیینه، یک بستگی پاک قناعت دارم .
... این روح است که می میرد، جسم که زنده نیست ....

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 شهریور 1387 ساعت 04:53

سلام

خب بعد از تعطیلی وبلاگ، این اولین پستیه که می ذارم دوباره این جا می خوام بنویسم البته با مقداری تغییرات در سبک و سیاق کلی وبلاگ

موضوع بندی ها تغییر کردن، اگه فرصتی شد از خاطره های دور و نزدیک می نویسم، سعی می کنم از نوشته هایی بنویسم که قبلا کسی اونا رو روشن نکرده و می ذارم توی موضوع " رخ اندیشه ها " ، بعد اینکه از عکسایی که می گیرم و قبلا گرفتم توی " عکس ها " می ذارم که بیشتر معرفی آثار تاریخی ان و مناظر خوچکل ، اگه از کسی ( زنده یا مرده ) مطلبی رو اینجا گذاشتم میره تو قسمت " از دیگران " بیشترین تلاشم رو روی " رخ اندیشه ها " می ذارم فچ کنم مفید باشن و اگه دل نوشته ای هم داشته باشم می ذارم توی ROSVA ، رسوا رو فقط با مطالب مفهومی آپ می کنم   می دونم این جوری مخاطبش کمتره ولی ارزشش بیشتره، فعلا که نتونستم.  " مناسبت ها " هم که دیگه معلومه چیه .

می بینم که موافقین ، اینم واسه ناموافقا : به قول اصفهانیا با خ مشدد " می خین بخین نیمخین نخین " روشنه ؟

یکشنبه 30 تیر 1387 ساعت 21:59

 میثم

 

- معتادم

به "زجه  تنهایی"

 

و تنهایی خوب می رقصد در جمع

دندان به هم می ساید

و بازو نشان می دهد

 

و من با لبخند

"شاید کسی نفهمد"

و خم قامتی که از پشت لبخندم پیداست

شاید نگذارد

پنهانم، پنهان بماند

 

معتادم

و خار در پا

تزریقی باید

. . .

 

جمعه 28 تیر 1387 ساعت 22:43

Moon Me Alone 

 

تمام روز

ماه سرگرم آرایش است

تا در ضیافت "او" در پنهان شب

برقصد

و من پرده دل را برای "او" باز کنم

و دست نیاز آلوده من . . .

من که خورشید را محرم ندانستم !

 

تمام شب مال من است

پنهانی هایش مال "او" .

در تاریکی نمایانش، پنهانش را به آغوش می کشم

تا اوج

من پر از پنهانم

و پر از پیدا، گاهی

 

ماه می داند که چقدر تنهایم

جمعه 28 تیر 1387 ساعت 14:43

خسرو شکیبایی 

خسرو شکیبایی درگذشت :(   

حمید هامون همیشه زنده است .

 

براش دعا کنیم :(      

 

 

 

دلم گرفت :(

خدایش بیامرزد

و امروز سالروز شهادت دختر علی (ع)  است، شهادت زینب کبری تسلیت باد.

 

چهارشنبه 26 تیر 1387 ساعت 01:40

صبا، باز کعبه خیز است

و چه چشمی روشن تر از چشم فاطمه ؟

 

خیبر !

رازها در سینه توست

می دانم آغوشت را

مستی بوی او باز کرد .

هوای که داری

ای عدل جامه دریده .

ناف تو را مصطفی در غدیر خم

به نام مرتضی کرد

ولایت ! تو را می گویم

و نسیمش " کربلا " شد

تا در غیبت کبری بماند .

 

ربنا ! فرصتم ده

دوستی اش را.